قلوی دوم
|
||
وقتی تو گریه میکنی جنگلها آتیش میگیرن ( ورود رئالیسم جادویی به ترانههای شیش و هشتی ایرانی را به شیش و هشتیهای جهان تبریک عرض میکنم )
میخواستم دوباره یه مسئله خونوادگی بنویسم دیدم ستون خونواده ممکنه بلرزه و حوادث غیر مترقبه نازل شود، لیکن فعلن بیخیالش شدم. زمستان و آوارگی بد کوفتیه
یه مطلب ناموسی و خونوادهای میخواستم بگم که به احترام خانواده نمیگم
تو سوز سرما ایستاده بودم منتظر تاکسی که یه پراید ایستاد جلو پام. سوار شدم طبق معمول سلام کردم طبق معمول جوابی نشنیدم. نرسیده به چهارراه راننده که پسر جوانی بود همان طور که سیگاری را به قول ادبیاتچیها میگیراند آرام چیزی زیر لب گفت. حس کردم از من یه سئوال پرسید. چیزی نگفتم. باز گفت نظرت چه؟ گفتم چی رو؟گفت: از افغانیها دو برابر کرایه می گیرم. به نظر خوب کاری میکنم؟ تا اومدم چیزی بگم گفت: خیلی پررو بازی در میارن و حاضر جواب شدن. آرام حرف میزد و مثه کسایی بود که بعد از اعتراف آرام میشن... پکی به سیگار زد و گفت: چه قدر کم حرفی!! دیگه رسیده بودم به سر کوچه. طبق معمول گفتم قربون دستت پیاده میشم.
ترسیده بودم. برای اولین بار از یک راننده تاکسی ترسیده بودم. باد به شدت میوزید.
نمونهای از کارشناسی داوری برنامه 90: ( تیم فوتبال ذوب آهن با تیم فوتبال کیهان ورزشی یا همان سایپا )
هیچی مثل هل دادن بازیکن زمین خوردن زمین رو نشون نمیده!
من موندم کارشناس محترم چی میخواست بگه که نتیجهاش این شد!!
و این گونه بود که مهتابی هم هوسٍ ژست گرفتن به سرش زد...
مسواک:
1)وسیلهای بهداشتی که جماعت ایرانی فقط در هنگام سفر یادش میآید آن را با خود همراه کند.
2)وسیلهای بهداشتی که جماعت ایرانی یادش میرود آن را به هنگام سفر از ساک بیرون بیاورد.
3)وسیلهای بهداشتی که جماعت ایرانی در هنگام سفر یادش میافتد آن را از قبل از خیلی قبل در ساکش گذاشته.
4)وسیلهای بهداشتی که جماعت ایرانی یادش است هر شش ماه یک بار آن را عوض کند.
پ.ن: داستانِ نامعلومی لای دهان داستان دوم از مجموعه سوم به روزهای اوجش چند روز است نزدیک شده اما نویسنده هوس پریدن ندارد.
دیروز به هر کتابفرروشیای که سر میزدم خلوت بود یکی از کتابفروشها مینالید و هی میگفت مشتری نیس...از صبح مییایم باز میکنیم تا ظهر یه مشتری هم نمی یاد حتا کتاب نگاه کنه چه برسه بخره.... تو یکی از کتابفروشیها که مطمئنم تنها مشتریش خودم هستم و بس داشتم کتابهای نشر اختران را که 20 درصد تخفیف داشت را ورق میزدم که دیدم از پشت سر صدایی میآید:
تق تق تق تق تق
اعتنا نکردم
تق تق تق
همین که سر برگرداندم سقف کاذب آن سمت مغازه سقف کتابهای سینمایی و تئاتر ریخت پایین.
من و کتابفروش و دوست کتاب فروش بر و بر نگاه میکردم به سقفی که باز هم سقف بود... دوست کتابفروش گفت:
خدا رحم کرد کسی اون زیر نبود و یه نگاه به من کرد
کتابفروش داشت به دل و روده باز کتابهای روی زمین ریخته شده نگاه میکرد و گفت:
خدا رحم کرد
من باز شروع کردم به ورق زدن کتابهای نشر اختران که 20 درصد تخفیف داشت و پیش خودم فکر کردم شهید در راه کتاب هم داریم؟
بعضی از شهرها باران که مییاد خیلی زیبا میشن چون مردم تو کوچه خیابانهاش نیستند.
بعضی از شهرها باران که مییاد خیلی زشت میشن چون مردم تو کوچه خیابانهاش نیستند .
پای درد و دلِ یک وبلاگنویس:
به دلمان ماند که از جایی به جز ک.س ز.ن ع.موی فلان جای فلان کس که خال.ه روی ک.ون دختر دختر خاله زن همسایه مامان جنیفر لوپز اینا رو دیده که همشون تو گو.گل هستن، به این وبلاگ سر بزنند.
پ.ن: و این بود فلسفه به جود آمدن لینک توسط لینکدهیان که مبادا طرف از همین طریق سر از وبلاگ خودش و یا دوستش در بیاورد.
داشتم با محبوبم راه میرفتم و از همه دری با هم حرف میزدیم. خوش بودیم و همین طور میرفتیم که یه صدایی از پشت سر صدا زد:
" آقا آقا "
ایستادیم و هر دو به عقب سر برگرداندیم. گفت: یه سئوال ازتون دارم؟
میخواستم بگم بفرمایید ولی تا اومدم بگم گفت: " اگه زن شما ( و اشاره کرد به محبوبم ) بگه گوشیتون رو بدید میخوام چک کنم میدید بهش؟
خواستم بگم ایشون زن من نیست محبوبم است که برای دختری که کنار نردههای باغ آرام نشسته بود و به ما نگاه میکرد دست بلند کرد و گفت: بیا بیا اینجا!
دختر جم نخورد. همون طور نشسته بود و نگامون میکرد. همون طور که نگاش رو میچرخوند روی من و محبوبم گفت: دیونم کرده هی میگه گوشیت رو بده میخوام ببینم به کی مسیج زدی؟ گوشیت رو بده میخوام ببینم به کی زنگ زدی؟ گوشیت رو بده میخوام ببینم از کی عکس گرفتی.
خواستم بگم خوب بده که محبوبم گفت: خوب بده! چه ایرادی داره
مکث کرد و گفت: یعنی شما هم گوشی آقاتون رو هی چک میکنید؟
این بار من گفتم: ما موبایل نداریم.
چشماش گرد شد. هیچ نمیدانستم نداشتن موبایل این همه شوک وارد میکنه والا زودتر از اینها به چند نفر میگفتم. من من کنان تشکر کرد و رفت طرف دخترٍ. چند بار برگشتم و نگاهش کردم یک بار وقتی داشت میرفت طرف دختر: هی برمیگشت نگاهمان میکرد. یک بار وقتی نشست پیش دخترٍ: یه چیزی گفت و هر دو تاشون برگشته بودن نگامون میکردند. همین طور با محبوبم میرفتیم. باید سربالایی جمهوری را یک نفس بالا میرفتیم تا میرسیدیم به خانه محبوبم. بعد که میرساندمش خانهاش دوباره سربالایی را پایین میآمدم. پانزده دقیقه بعد دوباره همان جایی بودم که پسر و دختر نشسته بودند. هنوز همان جا نشسته بودند. از کنارشون که رد شدم هر دو زدند زیر خنده. برگشتم و روبرویشان ایستادم و صاف صاف تو چشمهای دخترٍ نگاه کردم و گفتم:
" بهمون گفت اگه دوست دخترم ( یعنی شما ) اومد طرفمون بهش بگید که ما هیچ وقت موبایل هم رو چک نمیکنیم و کلی قسم خورد که میدونه اشتباه کرده و با یکی دیگه ریخته رو هم ولی نمیدونه چه جوری به شما بگه که اون دختره رو خیلی دوست داره"
دختر برگشت و با چشمهای گرد شده زل زد به پسرٍ که با چشمهای از حدقه بیرون زده داشت نگام میکرد. برگشتم و راه افتادم و از پشت سر میشنیدم که پسرٍ داشت میگفت: "دروغ میگه به خدا" و دخترٍ میگفت: " خیلی نامردی خیلی
فکر کردم به اولین کیوسک تلفن که برسم زنگ بزنم به محبوبم و براش تعریف کنم و کلی بخندیدم.
وقتی مجموعه داستانش را آماده کرد واسه چاپ هنوز ازدواج نکرده بود.
بعد که ناشر قبول کرد کتابش را چاپ کند در شرف ازدواج بود.
کتابش که رفت واسه مجوز حامله شده بود.
بچهاش به دنیا آمد یه دختر گوگولی
به ناشر سپرد که اول کتاب حتمن این را چاپ کنند: " تقدیم به دخترم "
سه سال بد بچهاش آنفولانزای خوکی گرفت و مُرد. کتابش هنوز توی اداره ممیزی است. دست و دل ندارد به ناشر بسپارد که اون جمله را اول کتاب چاپ نکنند.
این را یک راننده تاکسی گفت:
( و از آن جا که از بعد از انتخابات به این ور به سخنان رانندگان تاکسی ( تاکسی موقت نه! اونا حرفشون موقتییه ) ایمان آوردم در این جا گاهی جملات شوفری خواهم آورد)
_ مردم ایران یا مسافرکشن یا ... کش
داستانِ آبادانی شروع ١٨/٨/٨٨ اتمام ١٨/٨/٨٨ ( اولین داستانِ مجموعه سوم )
امروز سوار ماشین یه تاکسی شدم که رانندش آبادانی بود. در یک نگاه فهمیدیم که کجایی هستیم. پس گذاشتیم بقیه ماسفرهای قبلتر از من از ماشین پیاده شیم تا با هم حرف مفت بزنیم. وای چه حالی میده گاهی حرف مفت خنده مفت متلک مفت فحش مفت بوق مفت خاطره مفت آدامس مفت تاکسی خالی مفت حوصله مفت حواس مفت زمان مفت
و یه داستان مفت که از صبح تا حالا گیرش بودم و آخرش رو گذاشتم واسه فردا و کلی دارم باهاش حال میکنم. از صدقه سری حرف مفت راننده تاکسی آبادانی
اینها فقط با یه ولایتی مزه میده.
ـ بغلت رو میخوام چون بغلت امنِ
ـ مگه تو خونتون امنیت نداری؟
ـ نه من تو آپارتمان ده طبقه زندگی میکنم. هر طبقه سه واحد. هر واحد دو خانواده.
( دیالوگی از یک فیلم فارسی ساخته نشده )
وقتی تو تنها مشتری خوب و دست به نقد کتابفروشی شهر هستی و هفتهای دو بار میروی و به اندازه تمام ساعات هفته بدون مشتری کتاب میخری، صاحب کتاب فروشی به خوبی میداند که تو را از دست بدهد سرمایه مغازهاش از دست رفته پس این جمله دقیقن همین معنی را دارد:
" مغازه مال خودتونه. "
دفعه دیگه میخواهم بروم و راست راست تو چشمهای کتابفروش محترم نگاه کنم و بگم :" من تمام کتابها را میخواهم همین الان ببرم."
"آخی راحتم کردی... چه قدر منتظر همچین روزی بودم... دلم لک زده برا کتابفروشی گردی. خسته شدم از کتابفروشی گری."
ساعت هشت صبح با جییب خالی به کتابفروشی کوچک شهر رفتن ـ که روی شیشهاش نوشته کتاب درسی نداریم ـ چه معنی میدهد؟
خداوند ده انگشت به من داد و رگهایی که از ناخنهایم بیرون آمدهاند. اماهمیشه او تشنه میماند.
راننده اتوبوس سرش را از ماشین بیرون آورد و به راننده سواری گفت:
یا برو یا وایسا نه میری نه وایمیسی!!
( عجیب همه ما میفهمیم منظور راننده اتوبوس چیه!! )
حرفهای خاله زنکی راهی برای خلاصی از تنهایی فرامدرن شما
با ما تماس بگیرید.
موسسه تماسهای خاله زنکی
فیلم صداها با صدای دالبی دیجیتال آه آه نکن دخترهای ردیف پشتی و چرا چرا نکنم پسرهای باز ردیف پشتی، برنامه امشب سینماها.
از صبح تا شب هر وقت بیکار میشد و آدم دوروبرش میدید فحش رژیم میداد. یک روز از صبح تا شب با اینکه آدم زیاد دوروبرش بود هیچ فحش و دری وری نگفت. آدمهای دوروبرش ازش پرسیدند چرا دیگه فحش نمیدی گفت: پدرسگهای نسناس هم فهمیدن هیچ پخی نیستم.
آبادان من تابستان تمام شد و نیامدم به دیدنت. مادرم آمد دیدنت. برایم گفت که هنوز همان فرزند خوش قد و بالایی.
مثل همیشه هوایشان را داشتی و مثل همیشه هوایشان را داشته باش با زمستانی که از راه میرسد.
در اسباب کشی هر چه قدر که اشیا در کارتونها فرو میروند به همان اندازه مشکلات قدیمی سر باز میکنند. از حرفهای قدیمی، حرکات قدیمی، قهرهای قدیمی... از پس و پیله یک کلمه قدیمی: خانواده
اصلن مهم نیست که تا به حال تجربه اسباب کشی نداشتی
اصلن مهم نیست که باید خر کتابهایت شوی
این هم اصلن مهم نیست که با خاطرات ریز و درشت خانه چه میکنی
اصلن حتا مهم نیست که تا مدتها مسیر خانه قبلیات مسیر گردش عصرهایت شود
اصل همان چهار ستون خانه است که هی برای لخت کردش دست دست میکنی
اصل همان سوراخهای ریز و درشت در و دیوار خانه است که انگار هر کدامشان یک چیزت را برای همیشه به عاریت میگیرد
یکی صدایت را یکی پاهای را یکی دستهایت را
دیگر هوا تاریک شده
در خانهای تاریک و سرد دو چشم به چه دردم میخورد.
: سلام خودتی میدونی چند وقته منتظر زنگتم. هیچ فکر نکردی من چه قدر بی تاب صداتم. هیچ خبر ازت نیست...گوش بده... به هر کی بگی زنگ زدم هیچ کس ازت خبری نداره همه میگن انگار آب شدی رفتی زیر زمین...بهت میگم تو گوش بده... یهو رفتی... موبایلت هم که همش خاموشه.چی شده؟ باید برام تعریف کنی کجا بودی تو این مدت زود باش زود باش باید جوابم رو بدی زود تند سریع...
: ببخشید مزاحمت شدم فقط میخواستم ببینم این خط جدید فعال شده یا نه.
واقعیتش نوشتن سخت شده و از آن بدتر نوشتن واقعیت سخت شده.
واقعن چرا؟